جمعه هجدهم مرداد 1387
بخونش گلم !
یه جواب واسه تهمت ناروا
قصور نکردم پس دروغ چیست
ماه من تویی پس فروغ چیست
غزل خوان به بیراه میروم
هوش من تویی پس نبوغ چیست
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
جدیدترین غزل دنی بی همتا
گفتم چرا تو داری با من سر جدایی
گفتی منم غزالی اما تو بی نوایی
گفتم به چه جفایی خواهی روی ز کویم
گفتی قسمت خدایی ست با آنکه بی ریایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتم بدان فریب ست فریاد بی صدایی
گفتم کدام نگاهی لرزانده آن دلت را
گفتی آنست حدیثی از کوی بی وفایی
گفتم منم همانی که گفتمت هلاکم
گفتی خودم بدانم در یاد این و آنی
گفتم چگونه آیی کآشفته من نمام
گفتی خواب محالی ست نمانده هیچ شفایی
گفتم اگر بدانی داغ دل بی همتا گفتی دریغ نکردی اما تو بی پناهی
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
آخرین یادداشت
روی برگهای پاییز آخرین نامه هاست
تا شب وقت ندارم مث عمر لاله هاست
***
ابرهای پاییزی پای من گریه کنید
آخرین نوشته هام لای این برگه هاست
***
تا شب وقت ندارم واست چی بنویسم
میدونم که این از آخرین نوشته هاست
***
پرنده ی پاییزی نامه امو برسون
به اون که صاحب حرفای این زجه هاست
***
آهای درختای زرد بهتون ظلم کردم
رو تنتون نوشتم رنگ اون جاده هاست
***
الان از شب گذشته. نفسم بریده
نوشتم دوستت داره اونی که بی همتاست
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
یه مطلب جالب
سلام به دوستان خوبم
امروز یه قسمت از کتاب دیوانه از جبران خلیل جبران رو داشتم میخوندم
ذهنم رو خیلی مشغول کرد و یه جورایی از آینده هراس پیدا کردم و تمام رویاهام کمرنگ شد
شما هم بشنوید بد نیست
رو باهی در بامداد به سایه خودش نگاه کرد و پیش خودش گفت
" من امروز ناهار یک شتر میخورم "
نیمروز که شد دوباره به سایه خودش نگاه کرد و
پیش خودش گفت :
" یک موش هم کافی ست "
شنبه بیستم بهمن 1386
جدیدترین عکسها
*** دنی بی همتا ***
بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
شنبه بیست و دوم دی 1386
دمی با حافظ ...
دیوان بدستم و گفتم حافظ درد و دلی بکن عزیز
گفت حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
گفتم حافظ پس من و دلم به کجا بریم
گفت حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

باز هم قانون بر علیه من رقم خورد
سه شنبه هجدهم دی 1386
جذابی شبهام از بی همتا
تو به جذابی شبهام که میشی حک روی برگام
میخوام بشی چشمای من یا بشی شبای یلدام
بزار بشم رویای اشکات تا ببوسم روی ماهت
گمشده ی دلت میشم تو هم بگو شدم خرابت
اونقده برام عزیزی که شبا میای به خوابم
آروزمه یه بار بگی که واسه تو بی قرارم
وقتی میگم دوست دارم منو از خود رد نکن
بخدا برات میمیرم دلمو دلسرد نکن
دلم میگه نگو ولی خودش میگه هلاکتم
ختم کلام باید بگم عاشقتم عاشقتم
اینا که شعرام نیستن این همه کار دله
نگو که حرفای من وعده ی سر خرمنه
پایه این بی قراریا بی همتا شد بر ملا
آرزویه تبسمت واسه من شده بلا
این شعر رو برای
نوشته بودم ولی نرسیدم براش بخونم و گذاشت رفت
دوشنبه هفدهم دی 1386
بازنده از بی همتا
در آسمان چشمانت حیران مانده ام محتاج تو هستم و همی آواره ام
دیروز در آرزو امروز هم بی آبرو درویش و بی خانه تو بیا به باده ام
اسم تو را بر دل ساده ام حک کردم زندگیم را به بهای تو باخته ام
کلبه ی درویشیم را به آتش کشیدی هلاکم کردی میگویی که بی خانه ام
کشتیم را به طوفان عظیم نشاندی غرق شدم تو دیدی نفس بریده ام
ذره ذره چو شمعی از غمت آب شدم زاده ی غم هستم و به تو دل داده ام
تو را دیدم و دگر کسی را ندیدم با وجود تو دل از همه بریده ام
به شادیت خندیدم به غمت گریستم از دوریت سرودم به سویت تاخته ام
تمام روزگارم را ارمغان باختم بی همتا تو باختی اما خودم خواسته ام




