هجده نفس دیده ها ماند بر یادم حال فهمیدم من از طالع بر بادم
فاصله ای نیست بین عشق و هوس دم به دم رخی می کند بنیادم
ولی الان دیگه اینطور نیست . حتی فکر خیانت به یارم هم به سرم نمیزنه . چون به چشمای خودم دیدم که " هر عملی عکس العملی دارد " . ما انسان ها خیلی جالب هستیم . بهتره بگم احمق ! تجربه ای که در یک جمله میتونستم اون رو بیاموزم در چهار سال سختی و درد یاد گرفتم . ولی پشت هر شکست پیروزی هم هست ...
برخواست نوایی سوزناک به کجا زل زده اند
دوستان در یاد یار خویش باز هم پل زده اند
پاک دلان آزاده اند بدان دزدان عشقت
به دروغی به خود از عطر این گل زده اند
کینه ی رقیبان در رفیقان رخنه کرده
شاید از سادگی امثال ما شل زده اند
اشعاری عمیق تر از اشعار من زیادست
بی همتا ببین افکار باز کجا پل زده اند
حکایت من حکایت غزالی رعناست
نبودش عادتم شد هرچند خالی از معناست
غزلها یا نفسهایم که با او شانی داشت
شکستم دلی را که سنگ صبور غمهاست
هر چه کردم با دلش کرد با من بیگانه ای
پشیمانم یا پریشان حال دلش در ابرهاست
با بهای بی کسی دانستم آخر قدرش
کاش خود پی برده بودم عاقبتم این شب هاست
نمیدانم تمام شد یا باز عشقمان حکم است
تشنگی خورشید هم باز قصه ی این لب هاست
شعله ور شو روشنی در غم تاریکیم
این بی همتاست میخواند بدونت خیلی تنهاست
گفتم چرا تو داری با من سر جدایی
گفتی منم غزالی اما تو بی نوایی
گفتم به چه جفایی خواهی روی ز کویم
گفتی قسمت خدایی ست با آنکه بی ریایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتی بدان فریبست فریاد بی صدایی
گفتم کدام نگاهی لرزانده آن دلت را
گفتی آنست حدیثی از کوی بی وفایی
گفتم منم همانی که گفتمت هلاکم
گفتی خودم بدانم در یاد این و آنی
گفتم چگونه آیی کآشفته من نمانم
گفتی خواب محالی ست نمانده هیچ شفایی
گفتم اگر بدانی داغ دل بی همتا
گفتی دریغ نکردی اما تو بی پناهی